دوستان عزيز ببخشيد كه خيلي وقت اپديت نكردم چون رمز از يادم رفته  بود خوب حالا
اين وب به ادرس زير انتقال يافته
 
توجه توجه
واگذاري رايگان وب دوستاني كه وقتش دارن اين وبلاگ بچرخونن تو نظرات ايمل بدن تا رمز رو براشون بفرستم يا علي


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي مرادلو | ۳۰ دى ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۲۹:۲۶ | آرشيو نظرات (3) :موضوع |
دوستان عزيز نرم افزار گلزار شهدا  كه كاره خودم اماده شده دوستان مي توانند با ارسال موارد خواسته شده در قسمت نظرات به رايگان نرم افزار را در دم در تحويل بگيرند.
نام:
نام خانوادگي:
ادرس:
تلفن:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي مرادلو | ۱۳ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۱:۰۶:۰۳ | آرشيو نظرات (3) :موضوع |
براي جستجوي شهدايي به ادرس زير مراجعه كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي مرادلو | ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۰۸:۵۴:۳۱ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |
سربندهاي فراموش شده (شهداي طلائيه) حتما بطور كامل بخونيد




پنجـره زيباسـت اگــر بگـذارند             چشم مخصوص تماشاست اگربگذارند

من از اظهارنظر هاي دلم فهميدم        عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

 

اينجا القمه علمدار خميني حاج حسين خرازيه. اينجا همون جاست كه دست حسين خرازي فرمانده پيروز لشكر 14 از تنش جداشد. اينجا همون جائيه كه سر نازنين حاج ابراهيم همت ؛ سردار خيبر از تنش جداشد. اينجا همون جائيه كه حاج مهدي باكري وقتي رد ميشد شب عمليات ، ديد جنازه برادرش حميد باكري افتاده رد شد و رفت هر چي فرياد زدند آقا مهدي جنازه حميد رو برگردون گوش نكرد آخر در مقابل اصرار فرمانده از پشت بي سيم جواب داد آخه اينا كه اينجا افتادند  همشون حميد باكري اند كدوم رو برگردونم؟  خواهر شهيد باكري ميگه ما سه تا برادر داشتيم هر  سه تاشون شهيد شدند هيچ كدوم جنازه هاشون به ما نرسيد. يكي علي باكري بود ، زمان شاه ، ساواك علي ما رو دستگير كرد ، تكه تكه كرد و هيچ چي از جنازشو به ما نداد. داداش حميد ما رو هم كه آقا مهدي تو خيبر جا گذاشت و رفت. خود آقا مهدي هم تو وصيت نامش نوشته بود :"خدايا از تو ميخوام كه وقتي كشته ميشم جسدم پيدا نشه تا من يه وجب از خاك اين دنيا رو اشغال نكنم " توو عمليات بعدي افتاد تو دجله جنازشو آب برد. هيچ كدوم از سه برادر برنگشتند.

اينجا طلائيه است. جوونها! نوجوونها! اينجا يه دونه درخت هم نداره. نه درياست ، نه كيش ، نه تفريحات داره ، نه پاركه. اينجا فقط بيابونه.اما حالا بزار بگم طلائيه چيه تا هر كي پرسيد بگي طلائيه چه جور جائيه. طلائيه بوي خدا ميده اگه رفتي طلائيه هر كي ازت پرسيد كجا رفتي سرتو بالا بگير و بگو رفته بودم قطعه اي از بهشت. مگه بهشت غير از اينه؟ بهشت اونجائيه كه هيچ كدوم از زرق و برقهاي دنيا ديگه اونجا ارزش نداره. تو اگه رئيس جمهور هم باشي با يه گدا فرق نداري... به عملت بستگي داره  "يوم لا ينفع فيه مال ولا بنون الا من اتي الله لقلب سليم"  اون روزيه كه نه شهرتت ، نه مقامت ، نه مدركت ، نه مسئوليتت ، نه نسب ات ، نه فرزندت ، نه مالت ، هيچگدوم به درد نمي خورند فقط يه دل شفاف ميخواد عين آينه. طلائيه بهشته چون شهدا دعوت مي كنند. شهدا شما رو بوميكنند تا ببينند دلهامون بوي حضرت زهرا ميده؟؟ برين بشينين يه گوشه كه ديگه حتي موبايلتون ‌آنتن نده از دنيا دور بشين راحت بشينين يه دل سير گريه كنين. مگه ما مشكل نداريم وقتي كه ديگه از همه جا رونده شديم بريم طلائيه .

چرا طلائيه؟

آخه طلائيه مقر ابوالفضل عباسه. طلائيه خيلي شهيد داره كه هنوز پيدا نشده خيلي از شهدا رو هنوز جنازه هاسونو به ما نشون ندادند. تو طلائيه عراق اعلام كرد من تو اين منطقه 800000 گلوله سر فرزندان شما ريختم. طلائيه سه راهي شهادته. يعني اينجا جنازه بچه ها اينقدر روهم روهم ريخت كه رزمنده ها مجبور شدند از رو جنازه بچه ها رد شوند. خيمه گاه قمر بني هاشم تو طلائيه ست. سر حاج ابراهيم همت تو طلائيه از تنش جدا شد. توحسينيه قمر بني هاشم پاي عكس شهيد حسني كه ميري از در باب التوبه كه وارد شي ميبيني عكس يه شهيدي ست كه بدنشو گلوله برده سرش جداشده كنار پاش افتاده ، بدن نداره كنار عكسش 6000 تا از همين جوونايي كه خيلي ها تهمت ميزنند ميگن اينا ارزشها روديگه زير پا ميذارند دست نوشته نوشتند. يه دختر جوون نوشته بود : اي سروپا منِ بي سرو پا خودمو كنار عكس تو تازه پيدا كردم. يه دختر خانم تو طلائيه اومده بود با خودش كيك تولدبا خودش آورده بود. بچه هاي صدا وسيماي خوزستان رفتن باهاش صحبت كردند گفتند خانم كيك براچي آوردي گفت امروز اومدم تولدموتو طلائيه با شهدا جشن بگيرم خيال كردند تولد شناسنامه ايشه گفتند خوب به سلامتي چند ساله ميشي گفت امروز يكساله شدم.گفتند يعني چي؟گفت من يه عمر زير بار گناه مرده بودم پارسال همين روز مارو آوردند طلائيه شهدا منو زنده كردند اومدم طلائيه جشن يكسالگي بگيرم. اينجا طلائيه ست...... 

اينجا طلائيه ست ... اينجا خاكش خيلي مقدسه. شهيد زنده ست. خدا وقتي تو قرآن ميفرمايد : ولا تحسبن الذين قتلوفي سبيل الله امواتا شوخي نداره با كسي. ميگه شما مرديد شهيد زنده ست. من وتومرديم منِ بيچاره مردم كه نميتونم بچه خودم ، برادر خودم،همسايه خودمو هدايتش كنم. شهيد يه پلاكش هزار هزار دل ميبره. طلائيه كه ميري چه جوري خاكي ميشي؟كسي غير از شهيد آدمو ميكشونه طلائيه؟ طلائيه كه هيچ چي نيست حتي تخت جمشيد هم نيست كه بگي رفتم آثار باستاني ديدم خاكهاي طلائيه هم تا حالا توسط گروه تفحص چهار بار زيرو رو شده هيچ چي نيست همش خاكه. ولي چشمها چي ميبينه كه كه آدمو ميكشونه طلائيه؟

راستش اصلا اينجور نيست كه عاشق بشي بري طلائيه .شهدا دلشون برامون تنگ ميشه مارو ميكشونند. چون طلائيه تا سال 69 دست عراقيها بود. چند ساله راه طلائيه باز شده؟

اگر مجنون دل شوريده اي داشت   دل ليلي از آن شوريده تر بيد

خوش به حال اونا كه شهدا دعوتشون ميكنن طلائيه.

يكي از فرمانده هاي جنگ ميگفت خدارحمت كنه حاج عبدلله ضابط رو ميگفت تو دنيا خيلي دلم ميخواست سيد مرتضي آويني رو ببينم. هر كاري كردم جور نشد. بالاخره آقا مرتضي سيد شهيدان اهل قلم تو فكه رفت رو مين وبه آسمون پر كشيد. يه شب با كارواني اومدم تو مناطق جنگي. شب تو جايي مونديم ومستقر شديم. شب به خواب رفتم. خواب ديدم آقاي آويني اومد. تو خواب باهاش حرف زدم درددلامو گفتم بعد بهش گفتم آقا سيد خيلي دوست داشتم وقتي تو زنده بودي ببينمت ولي توفيق نشد. تو خواب به من گفتش نگران نباش فردا ساعت 8 صبح بيا سر پل كرخه منتظرتم. صبح بلند شدم مثل منِ بيچاره كه هنوز به زنده بودن شهيد شك دارم گفتم اين چه خوابي بود؟ اين كه خيلي وقته شهيد شده!! گفتم حالا برم ببينم چي ميشه. بلند شدم رفتم سر قراري كه با من گذاشته بودنيم ساعت ديررسيدو ديدم خبري از آويني نيست داشتم مطمئن مي شدم كه خواب وخيالِ. سربازي كه اون نزديكي نگهباني ميداد اومد نزديك من گفت آقا شما منتظر كسي هستين؟ گفتم آره با يكي از رفقا قرار داشتم. گفت چه شكلي بود براش توصيف كردم گفت عجب!!! رفيقت اومد اينجا تا ساعت 8 منتظر شد نيومدي بعد كه ميخواست بره اومد پيش من گفت يه كسي مياد با اين مشخصات با اين قيافه بهش بگو آقا مرتضي اومد خيلي منتظر شد نيومدي كار داشت رفت وبا انگشتش كنار اين پل يه چيزي نوشته برو بخون ميگفت بخدا رفتم ديدم كنار پل با انگشتش خود مرتضي آويني نوشته : فلاني آمديم نبوديد وعده مابهشت (سيد مرتضي آويني).

يه شهيدي از طلائيه پيدا كردند سيزده سال زير خاك طلائيه كه يكسال زير خاك جنازه بمونه ميپوسه ، سالم دراومد ...

خدا رحمت كند آقاي ضابط رو ميگفت: طلائيه چه طلائيه...

واقعا چه طلائيه.كاش ميشد همونجا زندگي كنيم برا هميشه.

يكي از راوياي لشكر 17 ميگفت من 7 يا 8 ساله دارم كاروان ميارم يه روز يه كارواني آوردم بين اونا يه دختري دانشجوي پزشكي كاشان بود تو راه رفتيم شلمچه مسخره كرد ، رفتيم فكه مسخره كرد ، آورديم طلائيه مسخره كرد ، تو طلائيه من بعد از صحبتها خاك تبركي دادم دست اين دانشجوها گفتم اينجا قدمگاه ابوالفضل العباسه اين خاك رو ببريد هروقت دلتون گرفت و دلاتون آلوده شد يه گوشه بشينيد و اين خاك رو بو كنيد ياد طلائيه كنيد دلاتون باز بشه تا خاك رو دادم به اين دختر خاك رو پرت كرد وگفت اين مسخره بازيها چيه؟ تحويل نگرفت رفتيم از اينجا خرمشهر. شب خرمشهر خوابيديم اول صبح ديدم يه كسي در اطاق رو ميكوبه درو وا كردم ديدم همين دختر داره چه جور اشك ميريزه و ميگه يالا منو ببر طلائيه گفتم تو كه ميگفتي مسخره بازيه گفت تو رو خدا تو ديگه نگو شب خواب دبدم يه شهيدي از طلائيه اومد تو خوابم گفت تو ميدوني اونايي كه ميان طلائيه ما يكي يكي ميريم در خونه هاشون دعوتنامه بهشون ميديم.كي تورو راه داده خونه ما اومدي تو با اجازه كي پاتو گذاشتي تو طلائيه؟ گفتم آخه خانم ديگه مسير ما طلائيه نيست.گفت يا منو ميبري طلائيه يا من ديگه كاشان برنميگردم همينجا ميمونم.

گفت خدا شاهدِه برداشتم آوردمش طلائيه تا از ماشين پياده شد پابرهنه شد دويد رو اين خاكا خودشو انداخت اينقدر خودشو زد وگريه كرد...

طلائيه چه طلائيه. طلائيه قطعه اي از بهشت... اونجا ديگه شاه وگدا با هم فرق نميكنند اونجا ديگه  همه ميگن خدا. اونجا ميشه با خود حاج ابراهيم همت حرف زد.

طلائيه چه طلائيه...........



ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي مرادلو | ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۴۷:۰۹ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |
قالب چهارم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي مرادلو | ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۰۶:۴۹ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |
قالب سوم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي مرادلو | ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۰۴:۱۱ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |
قالب دوم

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي مرادلو | ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۰۲:۲۹ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |

بسم الرب الشهدا والصديقين

سلام من چهار تا عكس براي قالب طراحي كرد م حالا از شما مي خوام كه نظر بديد كدوم بزنم.

باتشكرازهمتون.ضمنا ما به يك لگو اختصاصي نياز داريم كه مي تونه درست كنه.هر كه مي تونه يدونه نظر بده.

التماس دعا .ياعلي.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي مرادلو | ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۰۱:۵۹:۴۹ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |
دوستاني كه مايل به همكاري هستند مي تونند عكس يا خاطره يا هر مطلبي ديگر رو به ادرس زير ارسال فرماييد .
با تشكر نوكر الشهدا
email:montazeranzanjan@yahoo.com


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي مرادلو | ۲ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۵۴:۳۳ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |
اينم مداحي شهيد رضا مهدي رضايي


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي مرادلو | ۲ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۵۱:۳۵ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |
سري چهارم عكس شهدا


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي مرادلو | ۱۰ فروردين ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۵۷:۳۹ | آرشيو نظرات (5) :موضوع |
عكس هايي از شهداي زنجان
 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي مرادلو | ۱۰ فروردين ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۵۴:۵۹ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |
عكس هايي از شهيد رضا مهدي رضايي



ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي مرادلو | ۱۰ فروردين ۱۳۸۹ ساعت ۰۷:۴۷:۱۹ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |

اين شبها اصلا نوشتن معنايي نداره....

فقط ميتوان گفت دل بايد بفهمد همين....به همين زيبايي...

فايل زيبا و عرفاني سخنان حجت الاسلام مهدوي بيات در طلائيه را ميگذارم....

۱ صلوات بفرست...

روايتگري در طلائيه مهدوي بيات(قسمت اول)

روايتگري در طلائيه مهدوي بيات(قسمت دوم)

اين سخنراني در سفر زيارتي راهيان نور انجام شده......



ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي مرادلو | ۱۵ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۵:۱۸:۲۹ | آرشيو نظرات (2) :موضوع |
براي مشهاده عكسها بايد نرم افزار winrarداشته باشيد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي مرادلو | ۴ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۳۷:۳۶ | آرشيو نظرات (2) :موضوع |